ارتباط با ما
دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۵ | ۱۳:۱۰ ب.ظ
نوشتاری بر گرفته از کتاب خیمه احباب؛
صحبتی با دانشجویان در باب کار تشکیلاتی/ درس خواندن هدف غایی نیست
برخی در خصوص کار تشکیلاتی و به‌بیان‌دیگر، وظیفه فرهنگی شک دارند، به‌خصوص کسانی که دانشجو هم هستند و در مورد جمع دو وظیفه علمی و وظیفه فرهنگی، مردد هستند همیشه سؤال می‌کنند من که وظیفه‌ام درس خواندن هست، آیا وظیفه کار فرهنگی هم دارم؟ یا وظیفه‌دارم در جمعی تشکیلاتی باشم؟

گروه اجتماعی کافه حقوق: برخی در خصوص کار تشکیلاتی و به‌بیان‌دیگر، وظیفه فرهنگی شک دارند، به‌خصوص کسانی که دانشجو هم هستند و در مورد جمع دو وظیفه علمی و وظیفه فرهنگی، مردد هستند همیشه سؤال می‌کنند من که وظیفه‌ام درس خواندن هست، آیا وظیفه کار فرهنگی هم دارم؟ یا وظیفه‌دارم در جمعی تشکیلاتی باشم؟

یک علت این سؤال این است که این عزیزان، به درس خواندن به‌عنوان یک اصالت ذاتی نگاه می‌کنند، لذا اول سؤالشان این است: «من که وظیفه‌ام درس خواندن است…» این‌که ما وظیفه‌مان درس خواندن است، درست است، لکن، در این جمله هدف غایی یک انسان درس خواندن گذاشته‌شده است.

کار تشکیلاتی

اگر اصالت ذاتی و نهایی به درس خواندن داده شود، ملاک ارزیابی‌ها می‌شود درس؛ درصورتی‌که ما وظیفه غایی دیگری داریم و درس هم در راستای آن است، آن‌وقت اگر آن هدف اصلی در نظر گرفته شود، درس و وظایف دیگر هیچ‌کدام جای دیگری را تنگ نمی‌کنند. برای مثال، شما می‌گویید که من وقتی می‌خواهم کار فرهنگی انجام دهم، از درسم عقب می‌مانم، از معنویتم کاسته می‌شود، از امور شخصی خودم می‌مانم و شروع می‌کنید به انتخاب کردن که من چند درصد باید از این‌طرف را انتخاب کنم؟ این درصد ندارد. مثلاً شما می‌خواهید غذا بخورید می‌گویید من چه مقدار از این غذا را بخورم که به درسم لطمه نخورد؟ (البته بحث پرخوری و… نمی‌خواهیم بکنیم.)

شده تابه‌حال بگویید که چند درصد باید حواسم به جسمم باشد تا بتوانم خوب به درسم برسم؟ صد درصد. چند درصد باید به خدا توجه داشته باشم تا حواسم از درسم پرت نشود؟ صد در صد. چند درصد باید به وظیفه علمی حواسم باشد که خدا از یادم نرود؟ صد در صد.

این‌ها به این خاطر است که ما یک تفکیکی انجام داده‌ایم؛ به‌جای اینکه ترکیب مانند ببینیم که نمی‌توان اجزا را از هم جدا کرد، مخلوط مانند می‌بینیم که قابل جدا شدن است.

شما می‌گویید که علم من چند درصدش (مثلاً ۸۰%) خدایی است؟ چند درصدش غیر خدایی؟ من می‌گویم که شما آن ۸۰ درصد را بیرون بریز تا آن ۲۰ در صد کار خودش را بکند. ما باید هدفی را برای خودمان تعیین کنیم و در آن هدف همه کارهایمان را درست برای خدا انجام بدهیم. اگر این‌گونه باشد؛ دیگر فرقی نمی‌کند که مثلاً امیرالمؤمنین علیه‌السلام وسط میدان جنگ شمشیر بزند یا نصف شب نماز شب بخواند یا به محرومان کمک کند و… اگر این باشد، دیگر بخش‌های زندگی تفکیک نمی‌شوند.

تمثیل پیامبرگونه؛ ترکیب یا مخلوط؟

حضرت موسی علیه‌السلام از بهترین پیامبران و بندگان خوب خدا به مقامی رسید که خدا با او تکلم کرد. وقتی خدا می‌خواهد به او مطلبی را بیاموزد، به جبرئیل نمی‌گوید که به او بیاموزد، بلکه به موسی می‌گوید: «برو در فلان سرزمین آنجایی که فلان علامت را دیدی، یک شخصی را پیدا می‌کنی، دنبال او برو تا او به تو یاد بدهد.» بعد با آن شرح سه مرتبه، سه اتفاق رخ می‌دهد و جناب موسی علیه‌السلام در هر مرتبه سؤال می‌کند که اگر در همان مرتبه اول سؤال نمی‌پرسید، همان‌جا رد می‌شد، اما چون پرسید، توانست همراهی خضر علیه‌السلام را بکند و خضر علیه‌السلام فهمید که او لیاقت تعلیم را دارد.

کار تشکیلاتی

در هر صورت، خدا می‌خواهد به موسی علیه‌السلام تعلیم بدهد، این‌قدر او را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشاند تا او را تعلیم دهد؛ آن‌وقت شما فکر می‌کنید در دانشگاه فقط بروید سر کلاس بنشینید، عالم و فاضل می‌شوید؟ تمام شد؟ نه هنوز صفر هستید. هیچ حرکتی نکرده‌اید. بلکه به لطف الهی در حال منفی شدن هستید! مثل پولی که به شما داده‌اند که با این کار کارگری نروی و کار نکنی. این پول با تورم ارزشش کم می‌شود و سودش منفی می‌شود.

بنابراین ما باید به خودمان بفهمانیم که خدا فرایندی را ترتیب داده است که در این فرایند، جهاد جایگاه خود را دارد. جهاد علمی، جایگاه خود را دارد. جهاد گوش کردن در کلاس، جای خود را دارد. جهاد اکبر، هم جای خود را دارد.

شما در این فرایند اگر به این نکته قائل باشید که این تکه را بگذار شش سال دیگر شروع می‌کنم، مانند دستگاهی است که سه‌چرخ دنده دارد که به هم متصل‌اند. شما می‌گویید این سه چقدر سخت و کند می‌چرخد؟ یکی را بیرون می‌آورم، آن دوتای دیگر نیز به‌تنهایی خیلی سریع‌تر می‌چرخند. این سرعت یک دانشجوی موفق است؟! که بهره‌ای از آن دوچرخ در این تمثیل نبرده است. این‌یک تمثیل است و گویای این است که شما باید وارد مرحله عمل بشوید و ببینید که واقعاً هم همین‌طور است. کسی این چند چرخ را باهم می‌چرخاند و چرخش هم می‌چرخد. یک‌بار خدا می‌گوید برو سر این کلاس بنشین، خوب گوش بده، بعد می‌گوید برو در مسجد خود را تزکیه کن، بعد برو فلان کار را انجام بده. یکی هم فقط دوچرخ را انتخاب کرده است خوابگاه و غذاخوری!

وقتی حضرت عیسی علیه‌السلام  گفت: مَنْ أَنْصارِی إِلَی الَّله؟[۱] فقط یک عده کمی گفتند: نحن أنصارالله[۲] و بقیه گفتند: ما فعلاً کارداریم، کلاس داریم، کارهای مهم‌تر داریم و… شبیه پاسخ‌دهندگان به ندای حضرت عیسی، شهدای دفاع مقدس بودند که به ندای امام لبیک گفتند و نگفتند ما دو سه سال دیگر می‌آییم جبهه، یا اینکه من باید فعلاً دیپلم بگیرم و بعد می‌آیم یا من اگر کارشناسی بگیرم بهتر می‌توانم مشکلات را حل بکنم، الآن کاری از دستم برنمی‌آید یا ان‌شاءالله دکتر بشوم، آنجا می‌آیم و معاینه‌تان می‌کنم!

نکات نهایی:

اولاً تا شما دنبال این کارها بروید؛ دیگر جبهه و جنگ و… جمع شده است.

ثانیاً اینکه دیگر اصلاً مملکتی وجود ندارد که شما بخواهید داخل آن طبابت بکنید؟! اگر شهدا نبودند، این‌گونه شبهه برایمان پیش نمی‌آمد که شهدا آمدند و رفتند کار یک عده را انجام دادند؛ این شبهه برای بقیه پیش آمد که اگر جبهه نرویم، مشکلی پیش نمی‌آید. خیر! این شهدا بودند که نگذاشتند مشکل پیش بیاید، اما اگر آن‌ها نبودند؛ قطعاً مشکلات عدیده‌ای پیش می‌آمد.

ان‌شاءالله شما هم نگذارید مشکلی پیش بیاید و یک عده درسشان را بخوانند و بیست بگیرند!

[۱] آل‌عمران/۵۲

[۲] آل‌عمران/۵۲

آخرین مطالب
مشترک خبرنامه شوید