ارتباط با ما
پنج شنبه ۱ مهر ۱۳۹۵ | ۱۵:۰۱ ب.ظ
رییس دفتر مطالعات فرهنگی مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی:
مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی به منزله عقبه تئوریک و پشتیبان نظری مجلس شورای اسلامی است
مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی بهمنزله عقبه تئوریک و پشتیبان نظری مجلس شوراست که در سالیان اخیر فعالیتهای پژوهشی آن علاوه بر محافل دانشگاهی و تحقیقاتی، مورد توجه رسانهها نیز قرار گرفته است. دفتر مطالعات فرهنگی این مرکز که در ارتباط مستقیم با کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی فعالیت میکند به مدیریت جناب آقای دکتر سینا کلهر (دکتری سیاستگذاری فرهنگی از دانشگاه باقرالعلوم سلام الله علیه) اداره می شود

گروه سیاسی کافه حقوق: مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی به‌منزله عقبه تئوریک و پشتیبان نظری مجلس شوراست که در سالیان اخیر فعالیت‌های پژوهشی آن علاوه بر محافل دانشگاهی و تحقیقاتی، مورد توجه رسانه‌ها نیز قرار گرفته است. دفتر مطالعات فرهنگی این مرکز که در ارتباط مستقیم با کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی فعالیت می‌کند به مدیریت جناب آقای دکتر سینا کلهر (دکتری سیاستگذاری فرهنگی از دانشگاه باقرالعلوم سلام الله علیه) اداره می‌شود و یکی از فعال‌ترین و پربازده‌ترین دفاتر این مرکز پژوهشی  است. ایشان قریب به ده سال است که سابقه فعالیت در این دفتر را دارند و گزارش‌های کارشناسی و پژوهشی متعددی در رابطه با طرح‌ها و لوایح توسط ایشان نگارش یافته است که جملگی در سایت این مرکز قابل ملاحظه است. به‌همین منظور مصاحبه‌ای در رابطه با سیاستگذاری و برنامه‌ریزی فرهنگی در نظام جمهوری اسلامی ایران با ایشان داشتیم که متن آن در ادامه آورده شده است.

کافه حقوق: در آغاز اگر بخواهیم تعریفی از «سیاستگذاری فرهنگی» ارائه بدهیم، کدام تعریف مقبول شماست؟ و نحوه سیاستگذاری فرهنگی ما در مقایسه با سایر کشورها دارای چه خصیصههایی است؟

کلهر: سوال به ظاهر ساده است ولی  شاید بتوان گفت سهل ممتنع است. یعنی هم پاسخ دادن به آن به ظاهر آسان است و هم بسیار دشوار. گاهی اوقات تصور ما این است که مسئله خیلی روشن است. از این جهت روشن است که «سیاست گذاری» یعنی اتخاذ تصمیم و همه جای دنیا تصمیم می‌گیرند . ولی وقتی به تجربه سیاست گذاری نگاه می کنیم،چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب و یا حتی به تجربه کشورهای دیگر نگاه می‌کنیم، حتی در خصوص حوزه ای که به اصطلاح فرهنگ نامیده می شود هم اجماع و اتفاق نظر وجود ندارد؛ یعنی مشخص نیست در واقعیت فرهنگ شامل چه حیطه ها، فعالیت ها و موضوعاتی می شود. مثلا در مرکز پژوهش ها و در مجلس شورای اسلامی وقتی ما از فرهنگ حرف می زنیم آموزش و پرورش و مدرسه را جزء فرهنگ محسوب نمی کنیم و دفتر فرهنگی و کمیسیون فرهنگی کاری با آموزش و پرورش ندارد در حالی که هم در ادبیات نظری و هم در سیاست گذاری فرهنگی در همه جا، مدرسه مهم‌ترین نهاد تعلیمی و مهم‌ترین نهاد فرهنگی است. یعنی اگر شما تمام متون کلاسیک و جدید را نگاه کنید و درباره جامعه‌پذیری و فرهنگ‌پذیری و اجتماعی شدن و همه واژگانی که در خصوص فرهنگی شدن و هویت است را ملاحظه کنید، نهاد اصلی که درباره اش بحث می کنند «خانواده» است و «مدرسه»، و در این اواخر «رسانه»‌ها.

مدرسه خیلی مهم است ولی ما الان با مدرسه در زمینه فرهنگ کاری نداریم و نوع نگاهمان به مدرسه، یک نهاد آموزشی و علمی است و الان هم طبق تقسیم بندی هایی که در مجلس وجود دارد در کمیسیون آموزش است و نه فرهنگ و این نکته مهمی را به ما می‌گوید و آن هم این است که روزبه‌روز قلمرو و حیطه‌ای که ما به عنوان حوزه فرهنگ می شناختیم محدودتر و کوچک‌تر شده است. هم‌چنین ورزش و میراث‌فرهنگی و گردشگری هم در عمل از حوزه فرهنگ خارج شده است. بنابراین وقتی ما از حوزه فرهنگ حرف می زنیم  به‌صورت خیلی جدی از حوزه رسانه و ارتباطات جمعی  و شبکه های مجازی و این حوزه های محدود صحبت می‌کنیم. یعنی وقتی می‌خواهم بگویم سیاستگذاری یعنی چه؟ باید بدانم که در چه قلمرو و حوزه‌ای می‌خواهیم صحبت کنیم؛  یعنی یک قلمرو خیلی مضیق شده.

سیاست‌گذاری همان تصمیم‌سازی آگاهانه برای ایجاد تغییرات ارادی است؛  یعنی ما ( دولت و به صورت خاص دولت مدرن) اراده می‌کنیم  که تغییراتی را در حوزه فرهنگ با استفاده از ابزارهایی که در اختیارمان است ایجاد کنیم. باز مناقشات پایان ناپذیری وجود دارد که فرهنگ چیست و دین چه معنایی می دهد و این تصمیمات چه تصمیماتی هستند. دقت کنید  که آموزش و پروش، ورزش و میرات فرهنگی و گردشگری را از این حوزه خارج کردیم و یکی را به نهاد علم و دو تای دیگر را به نهاد اقتصاد واگذار کردیم و من عملا دارم از طریق رسانه ها، حالا یا سنتی و یا جدید، تصمیم گیری می کنم و معنی اش این است که ابزارهای در اختیار من بسیار محدود است و با ابزارهای محدود مواجه هستم. هم‌چنین در جامعه ما دولت تنها متغیر و عامل ایجاد تغییر نیست و ما با دولتهای رقیب و یا آنچه که به‌صورت رسمی دشمن نامیده می شود نیز مواجه هستیم؛ یعنی دولتهای رقیب ما هم تصمیمات آگاهانه در حوزه فرهنگ ایران دارند و این وضعیت ما را پیچیده‌تر و حاد‌تر می کند. در دنیای حاضر، جامعه‌ای که رقیب قدرتمندی ندارد یا به خاطر این است که در فرهنگ امریکا مضمحل شده است و یا خودِ فرهنگ امریکا است و فرهنگ آمریکایی هم فرهنگ هژمون است و اگر به این نکته توجه نکنیم قضاوت نادرستی خواهیم داشت. چرا که جامعه ما با دشمنی مواجه است که علیه او برنامه‌ریزی و فعالیت می‌کند و اتفاقا در این نزاع هم دست برتر و ابزار برتر را دارد و به ناچار گزینه اول ما  مقاومت است و سپس در صورت وجود توان و فرصت حمله. در واقع این حالت انفعالی و پسینی در فعالیت های فرهنگی نشان دهنده موقعیت ما در نزاع فرهنگی است.

حالا در چنین موقعیتی این پرسش ایجاد می شود که این تغییرات (سیاستگذاری) مستقیم اعمال می‌شوند و یا غیر مستقیم؟ ما اینجا باید بین «آن چیزی که هست» و «باید باشد» تفکیک قائل شویم. واقعیت این است که تصمیمات ما تا الان مستقیم بوده است و یک سیاستگذاری فرهنگی کاملا آشکار داشتیه‌ایم. البته شایان ذکر است که ما با مردم فریبکارانه مواجه نشدیم و امرها و نهی‌ها را آشکارا در جامعه بیان کردیم و فکر می‌کنم وقتی شما ادعای حکومت دینی دارید غیر از این کاری نمی‌توانید بکنید. و البته در باب توفیق داشتن این روش مناقشه وجود دارد  و البته نمی دانم تا چه حد مناقشه در نتیجه و اثر می تواند شیوه و روش نگاه دینی را تغییر دهد. یکی از انتقادهایی که به این مبحث صورت می‌گیرد این است که سیاستگذاری و اعمال اراده شما در فرهنگ خیلی سخت، غیرمنعطف است. مثال رایج هم گشت ارشاد و حجاب است. این رویکرد مبتنی بر این است که ما با مردم‌مان فریبکارانه مواجه نشدیم؛ چرا که بنیان کنترل پنهان و غیرمستقیم بر فریب است؛ یعنی شما وانمود می‌کنید که آزادی حداکثری وجود دارد ولی در عین حال بیشترین محدودیت‌های غیرمستقیم را برای اعمال این آزادی اعمال می‌کنید، مثل برخی کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی.

در ادبیات نظری جامعه‌شناسی بیشتر از اصطلاحات خشونت نمادین، تربیت شهروندان و یا تربیت سوژه استفاده می‌کنند؛ یعنی به‌جای اینکه از ابزارهای پلیس استفاده کنید و هزینه زیادی بپردازید، شهروند را جوری تربیت می‌کنید که مطابق با خواسته شما است. در نتیجه هم می‌گویند اگر در غرب بحران و شورشی صورت نمی‌گیرد به خاطر همین تاثیراتی است که از باب تربیت سوژه و اعمال غیر مستقیم سیاست آشکار می‌شود. البته در همه جا پلیس و خشونت وجود دارد اما تنها در مواقع ضرورت و به عنوان آخرین حربه مورد استفاده قرار می گیرد. حتی توفیق روش های نرم و غیر مستقیم نیز منوط به حضور یک نیروی پلیس مقتدر و بسیار خشن است که البته در مواقع محدود و ضروری به کار گرفته می شود.

طی این ۳۷ سال بعد از انقلاب سیاست‌های ما مستقیم و مبتنی بر  استفاده وسیع از قدرت سخت بوده است. یعنی پلیس اولین ابزاری بوده است که در اصلاح فرهنگی به کار گرفته شده است و شاید درست تر این باشد که بگویم چون پلیس به راحتی با سیاست های ما همراهی می کرده، همواره در خط اول اعمال سیاست های فرهنگی بوده است. یک نکته هم در این خصوص گفتنی است که به غیر از دهه اول  یعنی تا سال ۷۲ و ۷۳ ما خیلی نمی‌توانیم از اِعمال سیاست فرهنگی به شیوه سخت حرف بزنیم؛ چرا که در در دهه اول مطالبه عمومی و مردمی خیلی قوی بوده است و در آنجا با سیاستگذاری و تصمیمات ارادی مواجه نبودیم و بیشتر خود مردم مطالبه می کردند؛ مثلا در باب حجاب فشار مردم به قدری است که مجلس ناچار از تصویب قوانین مرتبط می‌شود. حتی سخنرانی‌هایی هست از امام خمینی (ره) که مردم را از تعرض به بدحجابان نهی می‌کنند.

بعد از آن دهه مجموعه ای از سیاست‌ها را در قالب اسناد تدوین کردیم و به همین خاطر ما یکی از کشورهای هستیم که از لحاظ سند و سیاست‌ها غنی هستیم.به نقل از یکی از مقامات فرهنگی به طنز گفته می شود که ما به تکنولوژی سند نویسی دست یافته ایم و در هر موضوعی انبوهی از اسناد و سیاست‌ها وجود دارد؛ مثلا در مورد حجاب از سال ۷۵ تا زمان حاضر حجم سیاست ها یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای است. در سایر حوزه‌ها هم همینطور.

از سال ۱۳۷۵ به بعد ما شاهد نوعی شکاف در بدنه حاکمیت در زمینه سیاست فرهنگی هستیم، شکافی که در یک دوره تا اوایل دهه هفتاد تا حدودی کاهش یافته و  پس از آن تاریخ تاکنون ادامه یافته است و نتیجه آن اِعمال قوانین و اسناد مبتنی بر سیاست‌های دوگانه بوده است. مثلا باز هم در قضیه حجاب برخی نهادهای متعلق به یک بخش از حاکمیت وظیفه خود را مبارزه با بدحجابی می دانند و انجام می دهند و باقی دستگاه‌ها، این کار را نمی کنند. گویی سیاستِ بخشی از حاکمیت مداخله در مساله حجاب است و بخشی دیگر حاکمیت عدم مداخله.

img11031935

کافه حقوق: پس به این نتیجه میرسیم که یکی از چالشهای سیاست­گذارانه فرهنگی ما این حاکمیت دوگانه است که موجب میشود یک بخش سیاست گذاری کند و یک بخش که باید مجری این سیاستها باشد در برابر اجرای آن مقاومت می کند.

کلهر:  نه! اینطور هم نیست که یک بخش سیاستگذاری کند و یک بخش اجرا نکند، واقعیت این است که  اختلاف و دو دستگی در حاکمیت به نحوی است  که بخشی سیاستگذاری می‌کند و اجرا می‌کند و بخشی هم سیاستگذاری نمی‌کند و اجرا نمی‌کند. واقعیت این است که در دوره هایی رئیس‌جمهور و وزراء هنگامی که سیاست در حال تصویب است اساسا مخالف هستند و مخالفت خودشان را هم اعلام می کنند و این مخالفت پس از تصویب و ابلاغ سیاست هم اثرگذاری خودش را نشان می‌دهد.

یک نمونه گویا مساله جمعیت است. دولت فعلی با بحث افزایش جمعیت مخالف بوده و بنابراین نه با وضع سیاست همراهی کرده و نه موقعی که سیاست ابلاغ شد، حاضر  به اجرای آن است و حتی وقتی قوه مقننه سعی کرد با قانونی آن را اجرا کند، قوه مجریه با اتکا به مساله بار مالی و اصل ۷۵ حتی اجازه نداد که آن قانون در مجلس تصویب شود و گفت پول اجرای چنین چیزی را ندارم.

عدم وفاق و شکاف در بدنه حاکمیت موجب می‌گردد که طی سال‌های متمادی این پندار صورت بگیرد که بخشی از حاکمیت که قدرتمند است، تصمیمی را ابلاغ می‌کند و بدنه‌ای که ابزار قدرت سخت را در اختیار دارد(نظیر پلیس و قوه قضاییه) با این سیاست همراهی می کنند، اما بخش‌های دیگر که مخصوصا باید از طریق  فرهنگی و نرم به اجرای سیاست کمک کنند، همراهی نمی کنند. این رفته‌رفته موجب می‌شود که بعد از یک یا دو دهه اینگونه به نظر برسد که  تمام سیاست های حوزه فرهنگ جمهوری اسلامی مبتنی بر سیاست سخت بوده و انگار جز تنبیه چیز دیگری وجود نداشته است. بگذارید برای روشن شدن موضوع مساله تربیت را در خانواده مثال بزنم.  در مساله تربیت فرزندان  اگر یکی از والدین با روش تربیتی همراه نباشد. مثلا اگر بگوییم که مادر بخش نرم تربیت را بر عهده دارد و پدر بخش سخت، و مادر در فرایند تربیت مشارکت نکند، کودک فقط با بخش سخت تربیت مواجه خواهد شد. ماجرا هم فقط این نیست که مادر سکوت می‌کند، مسئله این است که هم به پدر اعتراض می کند و هم فرزند را تحریک می‌کند تا بر ضد آن روش تربیتی موضع بگیرد. مردم عادی هم برخوردهای دوگانه  و اختلاف حاکمیت را  در مسائل مختلف فرهنگی (ماهواره، حجاب و…) فهمیده‌اند و این خود موجب ناکارآمدی بیشتر سیاست‌ها می‌گردد. وقتی قسمتی از حاکمیت می گوید «ما در قبال بهشت و جهنم مردم مسئولیت داریم» و بخشی دیگر می گوید که «ما مسئولیت نداریم» قضیه دیگر خیلی واضح است.در این وضعیت اساسا تصمیم گیری ممکن نیست چه برسد به اجرا و نظارت بر حسن اجرا. در واقع این وضعیت یک وضعیت بی دولتی و رها شدگی است.

اساساً زیر ساخت سیاستگذاری یک‌دستی و اجماع حاکمیت است و چون چنین چیزی در این وضعیت نیست امکان سیاستگذاری موفق وجود ندارد. این عدم یکپارچگی در مقام تصمیم‌سازی و اجراء سبب مقاومت فرهنگی و فاصله‌گیری بخشی از مردم از آرمان‌ها و شاخصه‌های مطلوب ما شده است و این خود یکی از دشواری‌های ماست. در این وضعیت در واقع آن چیزی که اتفاق می‌افتد رها شدن جامعه است، منتها با پوشش تصمیمات صوری و کاغذی و یا سیاستگذاری کاغذی! روی کاغذ مصوبه و بخشنامه و سیاست تصویب می کنند و جلسه می‌گذارند و یک غوغایی درست می‌کنند ولی اثر عملیاتی و جدی ندارد. این آهسته‌آهسته موجب گسترش هنجارشکنی و جری شدن هنجارشکنان می‌شود و چون سیاست ها اجرا نمی شوند نقایص آن ها هم مشخص نمی شود و همان طور که گفتم از آن جایی که تصمیمات بر روی کاغذ گرفته می شود شاهد تکرار خسته کننده و پایان ناپذیر ایده ها و سیاست ها در حوزه فرهنگ هستیم. هر مجموعه که به منابع مالی دسترسی پیدا می کند با مختصری احساس تکلیف، به فکر اختراع دوباره چرخ (یعنی از صفر شروع کردن در همه زمینه‌ها و بی‌اعتنایی به تجارب سابق) می‌افتد. چرا که تصور می کند علت به نتیجه نرسیدن فعالیت های دیگران عدم اعتقاد و باور آن ها به سیاست ها و آرمان ها بوده است. در حالی که در بسیاری از موارد این گونه نبوده است.

گاهی اوقات ما تصمیم می‌گیریم و هیاهویی راه می‌اندازیم و الان که بعد از ۳۷ سال داریم نگاه می‌کنیم به نحو حیرت‌انگیزی متوجه می‌شویم که برخی از تصمیمات‌مان مانند تصمیماتی بوده است که ۲۰ سال پیش گرفته‌ایم؛ در حالی‌که ۲۰ سال پیش مردم و جامعه به وضع دیگری بوده و همان سیاست را برای همین مردم الان می‌خواهیم به کار بگیریم . همان سیاستی که با آن مردمان موفق نبوده است و حالا می خواهد با مردم زمانه دیگری موفق شود.

یکی از اشکال‌ها هم در این است که نهادهای ذی‌ربط در این امر هرکدام به دنبال جلب رضایت مقام مافوق خود و ارائه گزارش عملکرد بهتر از جهت اداری هستند و نه دنبال ایجاد تغییر و تحول اساسی. جالب هم اینجاست که همه مدیران ما طی این سال‌ها، علی‌رغم شکست برخی برنامه‌ها و قوانین و سیاست‌هایشان، خود را موفق و پیروز می‌دانند و هیچ کس در این زمینه خود را شکست‌خورده نمی‌پندارد. اشکال این مورد، یعنی جلب رضایت مافوق از طریق گزارش عملکرد، منجر به نادیده گرفتن مقام اجرایی مصوبات و نتایج آن می‌شود.  مثلا در جریان تصویب «طرح صیانت از عفاف و حجاب» من بر این عقیده بودم که پیشنهاددهندگان این طرح از اساس دنبال تغییر اساسی نبودند و فقط دنبال تصویب این طرح به عنوان رزومه خودشان بودند، چرا که اشکالات متعددی از حیث کارشناسی بر طرح وارد بود، و در گزارش کارشناسی مرکز پژوهش‌ها هم بدان پرداخته شد.

در خصوص سئوال شما درباره تجربه کشورهای دیگر و مقایسه آن با وضعیت ایران هم باید بگویم که وضعیت هیچ کشور با وضعیت ما قابل مقایسه نیست و کشورهای دیگر مشکلاتی از سنخ مشکلات ما ندارند، چرا که یا مثل لبنان نظام فرهنگی خاصی دارند و کلا در این مقوله واداده‌اند و یا در ترکیه بیشتر وجوه قومیتی و زبانی پررنگ و مورد توجه است تا ارزش‌های اسلامی. در عربستان هم تصمیم واحدی توسط حاکمیت گرفته شده که حداقل در جاهایی مثل مکه و مدینه قوانین و سیاست‌های مذهبی خاصی اجراء شود و این هم مورد وفاق ملت و دولت‌شان است.

کافه حقوق: از منظر جامعهشناسانه برخیها بر این باورند که در ایران ما همواره شاهد شکاف میان دولت و ملت بودهایم، شکافی که بعضا به تضاد هم کشیده میشود و این منجر به این شده که فرهنگ عامه در مقابل فرهنگ دولتی صفکشی و مقابله نماید. مثالهایی هم از کشف حجاب رضاخانی و مقاومت مردمی فرهنگی و الزام جمهوری اسلامی به حجاب و مقاومت فرهنگی برخی از مردم میزنند. این تحلیلها در عرصه سیاستگذاری تا چه حد قابل اعتناست؟ و از همین منظر، ارتباط میان فرهنگ جامعه و سیاست فرهنگی چگونه ارتباطی است؟

کلهر: این حرف شما زمانی می‌تواند مورد قبول باشد که ما وقوع انقلاب اسلامی را در این کشور نادیده بگیریم. چون انقلاب اسلامی، در واقع تبلور اراده مردمی برای ایجاد دولت اسلامی بود. نه کودتا بود و نه شورش یک جناح اقلیت. بلکه به معنای واقعی کلمه انقلاب بود. در واقع در انقلاب اسلامی، اگر هم دوگانگی میان دولت و ملت بود، به یگانگی رسید. مساله اینجاست که از برهه‌ای به بعد برخی مسئولان سیاسی کشور که وجهه مذهبی داشتند و خطیب جمعه هم بودند، خودشان به‌نوعی ریل‌گذاری فرهنگی انقلاب را تغییر دادند. در کتاب «توسعه و تضاد» دکتر رفیع‌پور می‌توانید شرح این ماجرا را بخوانید. ایشان در این کتاب ذکر می‌کنند که از سال ۱۳۶۸ به بعد رییس‌جمهور وقت تصمیم گرفت که فضای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی را از آنچه پیشتر در جریان بود، به سمت فضای دیگری تغییر دهد. این خود موجب همراهی برخی از مردم و همراهی بخشی از دولت با این حرکت و مقاومت و مخالفت برخی دیگر از مردم و بخشی دیگر از حاکمیت با آن شد. در واقع در ایران به جای شکاف دولت و ملت با شکاف بخشی از مردم و دولت با بخشی دیگر از مردم و دولت مواجه هستیم. این تعارض و شکاف می‌توانست و می تواند سبب‌ساز یک جنگ مخرب نابودکننده شود اما از طریق مکانیسم مردم سالاری دینی تا حد زیادی از طریق دولت ها حل و فصل شده و منجر به بلوغ سیاسی و فکری جامعه شده است.

معضل دیگر اینجاست: در حالی که دشمن مشغول طراحی و برنامه‌ریزی علیه شما در حوزه فرهنگ است، شما در داخل، حتی در «دشمن» فرض کردن رقیب هم اختلاف نظر دارید! و این بدان معناست که سیاست­گذاری فرهنگی ما در اولین گام خود با مانع روبروست. شما در همین ۱۵-۲۰ سال گذشته بیانات رهبری را که دقت کنید تعابیری مثل «ناتوی فرهنگی»، «شبیخون فرهنگی»، «ولنگاری فرهنگی» و …می‌بینید که مکرر استعمال شده و این نشان از نگرانی و دغدغه ایشان دارد. اما در سطوح اجرایی و دولتی چه واکنشی در قبال این دغدغه‌ها صورت گرفته؟ در کاغذ و زبان زیاد و در عمل تقربیا هیچ.

در همین اواخر درست بعد از صحبت ایشان در باب «ولنگاری فرهنگی»، در مجلس دهم مشاهده کردید که در وهله اول کمیسیون فرهنگی هیچ متقاضی‌ای از بین نمایندگان نداشت! تا اینکه بعد از ثبت‌نام آقای لاریجانی، عده‌ای با اکراه به سمت آن آمدند. این یعنی این حوزه در عمل در اولویت نیست.

کافه حقوق: بهنظر میرسد یکی از عوامل و موانع دیگر این است که سیاست­گذاران و تصمیمسازان ما بیش از فرهنگ به اقتصاد توجه دارند؛ غافل از آنکه هم کار اقتصادی بعد فرهنگی دارد و هم امر فرهنگی میتواند بعد اقتصادی داشته باشد. شاید رمز تاکید رهبری بر روی «تهیه پیوست فرهنگی» هم از همین رو باشد.

کلهر: نمی‌شود گفت مقوله فرهنگ برای تصمیم‌سازان ما مهم نبوده، اما نکته اینجاست که برخی از آن‌ها فرهنگ دیگری –فرهنگ رقیب- را مطلوب می‌دانند و خواهان زندگی در آن جو فرهنگی هستند.

بسیاری از این سیاستگذاران مطلوبشان شهرهای امریکای شمالی است و برخی هم به صراحت می گویند ما می‌خواهیم ژاپن اسلامی ایجاد کنیم و در واقع همتشان هم بر این گذاشته اند که تهران را همانند لندن و نیویورک و… کنند. حتی این‌ها می‌گویند مثلا مسلمانانی که اکنون در لندن زندگی می‌کنند مگر چه مشکلی در زندگی دینی دارند که ما در صدد سیاستگذاری فرهنگی دینی در داخل کشور خودمان باشیم؟ می‌گویند باید همت‌مان را بگذاریم تا کیفیت زندگی بالا رفته و بیکاری و مشکلات اقتصادی را از بین ببریم و اگر دین مردم هم مشکل دارد به خاطر این است که ما زیر ساخت‌های معیشتی را نتوانسته‌ایم درست کنیم! توجه کنید که این صرفا عقیده عده ای وطن فروش و روشنفکر غرب زده نیست، بلکه یک ایده بسیار پرقدرت در میان مقامات تصمیم گیر وطن دوستِ مذهبی نیز هست.

به نظر می‌رسد که تلقی عمومی مردم هم با این ایده همراه است که فرهنگ خیلی هم نیازمند تصمیم نیست و وابسته و تابعی از شرایط اقتصادی جامعه است و اگر شرایط اقتصادی اصلاح شود فرهنگ هم خودش به صورت خودکار اصلاح می شود.

کافه حقوق: با مطالعه سیاستهای ابلاغی برنامههای توسعه و برنامههای توسعه گاهی به این نکته میرسیم که برخی سیاستها یا پوشش برنامهای داده نشدهاند و یا به نحوی برنامهریزی شده است که سنخیتی با سیاست مطالبهشده ندارد. مثلا بحث پیوست فرهنگی در دو سیاستهای دو برنامه پنجم و ششم تکرار شده است اما دولتها گویا به این مقوله وقعی نمینهند.

کلهر: بله دقیقا درست است. این مساله چند علت دارد بخشی از آن به همان علتی بازمی‌گردد که پیشتر گفته شد و آن هم شکاف در دستگاه حاکمیتی و ساختاری است. بخشی دیگر هم به این بازمی‌گردد که برنامه‌های ما تا حد زیادی اجرا نمی‌شوند و آن بخشی هم که اجراء می‌شود ناظر به تدوین اسناد و کاغذبازی است، که عملا بی‌فایده است. بخشی دیگر هم به عدم باور مجریان به تحقق سیاست‌ها برمی‌گردد. و بالاتر از این، مثلا در حوزه فرهنگ اگر تولیدی هم نداریم، حداقل می توانیم از توزیع کالای فرهنگی مضر جلوگیری کنیم، که این را هم انجام نمی‌دهیم. سالانه نزدیک به ۷ هزار میلیارد تومان اعتباردر حوزه فرهنگ هزینه می‌شود. این رقم خیلی زیاد است ولی نتیجه مشخصی ندارد.از همین بودجه هم بخش عمده‌ای از آن خرج هزینه‌های جاری دستگاه‌های فرهنگی متعدد و حقوق کارکنان‌شان می‌شود تا خرج خدمت و کالا و فعالیت فرهنگی. در حاضر نزدیک به  ۹۶ دستگاه،  نهاد  و موسسه بودجه بگیر در حوزه فرهنگ داریم که هرکدام مثلا فعالیت فرهنگی انجام می دهند اما در حقیقت کار جدی و تاثیر گذار انجام نمی‌دهند و بیشتر فعالیت‌هایشان بی‌جهت است. بی‌جهت و بی‌فایده از این منظر که ما با دشمن فرهنگی مواجهیم و عرصه، عرصه جنگ است و طبعا فعالیت‌ها و نوع اقدامات زمان صلح به درد جنگ نمی‌خورد. فعالیت خیلی از نهادهای فرهنگی، فعالیت زمان صلح است، حال آنکه در شرایط جنگی، اولویت‌ها، شیوه فعالیت، برنامه‌ریزی و ارزیابی متفاوت با شرایط عادی است.

کافه حقوق: نقش و جایگاه و عملکرد شورای عالی انقلاب فرهنگی در عرصه سیاستگذاری و سازماندهی فرهنگی چگونه است؟

کلهر: یکی از اشکالات ما در این زمینه این است که نظام تصمیم‌سازی در حوزه فرنگ ما چندلایه و پیچیده است. این نظام پیچیده سبب ناکارآمدی عمومی فرهنگی می‌شود. نهادهایی مثل مجلس شورای اسلامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مراجع تقلید، سپاه و … در همه سطوح فعالیت فرهنگی از سیاستگذاری تا اجرا حضور دارند. و چون سازمان به‌مثابه یک موجود هوشمند دنبال بقای خود است حتی اگر برخی‌ از سازمان های فرهنگی فاقد فعالیت مشخص باشند، تن به انحلال نمی‌دهند و جویای بقا هستند. البته ادغام داشته‌ایم، ولی انحلال سازمان فرهنگی بسیار محدود بوده است. الان موردی را به ذهن ندارم که بعد از انقلاب یک سازمان فرهنگی نامدار (!) منحل شده باشد.

این نظام تصمیم گیری و کانون‌های قدرت که در نظام تصمیم‌سازی اثر می‌گذارند امکان یارگیری را به سازمان ها می‌دهد؛ وقتی برای سازمان امکان یارگیری فراهم می شود امکان مقاومت هم فراهم می شود. به این معنا که می‌تواند از یکی از این کانون ها بر علیه کانون دیگر یارگیری کنید. این تشتت در نظام تصمیم‌سازی خلاء ها و حفره های اجرایی بسیار زیادی را پیش روی سازمان های فرهنگی ایجاد کرده و به آن امکان تمرد از سیاست ها را می دهد.

آخرین مطالب
مشترک خبرنامه شوید